خوش درخشید ولی دولت یستعجل بود
اينهم نمونه انشايي از استاد مشكاتيان در باره فلان خواننده در آستانه چهلمين روز پروازش
با اجازه آقاي مختاباد عزيز
راه خود گير و مكن تقليد كس
پيشتر، گردش كواكب چنان اقتضاء ميكرد كه اگر تنابندهاي در دايره بندگي ارباب هنر قرار ميگرفت، پس از گذشت اندك زماني، ماوقع را منكر شود و اين گونه وانمود كند كه نزد هيچ استادي تلمذ نكرده و اصلا از اول كه نه_ بل از بدو تولد- هنرمند آفريده شده است و شايد سابقه هنري وي چند سال پيش از ولادت بوده و به تحقيق، تاريخ زندگي هنري خاندان مبارك، به هزاران سال پيش از پديد آمدن اورانگوتان ميرسيده است!... و مثلا: نزد هيچ كس كار نكرده، خرقه شاگردي هيچ استادي را نپوشيده و -اصلا- در حال كشيدن آرشه كمانچه متولد شده، و هم اكنون به تنهايي- منفردا و شخصا- باكمانچه سمفوني ميزند!
در اين سالها چرخش ضوابط و حيطه روابط، سمت و جهت ديگري را اقتضاء كرده است؛ داير بر اينكه هر جنبندهاي اگر در حلقه بندگي و ارادت ارباب هنر كه هيچ، ارباب بيهنري نيز قرار نگرفته باشد، خود را متلمّذ و مستفيض از محضر -مثلا- استاد الاساتيد فلان بن بهمان سركلاتهاي ميشمارد؛ حال وارسي اين حقيقت كه آن جناب نيز در دوران حيات چه گلي به سر نهاده، مقولهاي ديگر است.
در بيوگرافي چند تن از سوداگران هنرمندنماي ساليان اخير، مطالبي به چشم ميخورد كه هر انسان فرهيختهاي را به شگفتي وا ميدارد: هر آنچه عبدالله دوامي ميدانسته، در اندك زماني -تماما- به وي آموخته؛ بهترين شاگردان برومند هم بوده و برومند از او تمجيد ميكرده است؛ از محضر استاد عبادي نيز بهرهها جسته و ... هم اكنون - باالاجبار و به تنهايي، منفردا و شخصا - كورال بتهوون را در شبهاي زمستان، روي پشت بام خانهاش ميخواند؛ آثار دوران باروك را هم به گونهاي ميخواند كه اگر حافظ زنده ميشد و ميشيند، يا باور نميكرد و شاخ در ميآورد و يا بلافاصله خودش را حلقآويز مينمود!
همه اين ها -باور كنيد- بدان خاطر است كه «هنر نزد ايرانيان است و بس»؛ و چون «وقت طاست» بايد فرصتها را غنيمت شمرد و نگذاشت كه ديگران پيشدستي كنند!
تا چنين است بايد منتظر بود كه اساتيد، يكي پس از ديگري جان به جان آفرين تسليم كنند و بر شمار شاگردان طراز اولشان، روز به روز، افزوده گردد. من فكر ميكنم كه اگر فردي روحيه هنري داشته باشد، اولين كسي كه از اين دروغها و تزويرها صدمه ميبيند، هم اوست. از زندهياد مجدالدين ميرفخرايي ياد آمد كه گفت:
راه خود گير و مكن تقليد كس
از پريدن كبك كي گردد مگس؟
گر تو را جز خرمگس در سبك نيست
خرمگس مان، غم مخور گر كبك نيست
خرمگس گر بهر خود فكري كند
گاه باشد وز وز بكري كند
بگذريم، كه جهان گذرگاه است و جاي گذشت.
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
باغ بی برگی،
خنده اش خونیست اشک آمیز.
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز.
مهدی اخوان ثالث
آفتاب پاییزی همچون نخستین شعله های عشق گرم است
ولی سوزنده نیست
کی این غروب به پایان رسد نمیدانم
ترانه و ترنم
اگر به (نوشتن كه صورت ديداري همان (زبان) است باور داشته باشيم.درك خواهيم كرد كه اين پديده ها شگرف يعني تجمع معنايند و كلمات در حصار يك (موضوع)تا چه حد دشوار و وسواس آور و طاقت سوزند .بويژه آنجا كه قرارست در باره موسيقي و تكلمِ طبيعت بنويسيم. اگرچه اين دو در غايت صاحب يك بستر عاشقانه اند اما فراموش نكنيم كه حتي خود (قلم) و (انديشه) و نوشتن و شعر نيز سايه نشينان عشقند و بي جهت نيست كه چگالي و روح بزرگ زبان پارسي آن لسان الغيب سروده است:
درد عشقي كشيده ام كه مپرس
زهر هجري چشيده ام كه مپرس
و مپرس كه عشق در نوشتن و نوشتن در عشق دردها دارد .
باري واحد زبان( كلمه) است و گويا ميدانم كه واحد موسيقي (نت) اماواحد (طبيعت ) و واحد (هستي) چيست
و كيست جز( انسان) ؟ باز به حضرت حافظ پناهنده مي شوم كه اساسا ميراث دار هستي و ناتورترانه خوان طبيعت بود:
صبا ز مقدم گل روح راح بخشد باز
كجاست بلبل خوش گوي گو برار آواز
اگر به همين چند واژه خاص كه بسامدي عجيب در ديوان و دفتر اين شيرازي شريف دارد دقت كنيم تا به سندي مستند و دليلي مستدل در باره پيوند و پيوستگي طبيعت و موسيقي برسيم.همين چند كلمه (صبا) و( گل)كه نمايندگان طبيعت و (بلبل) و (آواز) كه نمايندگان آشكار موسيقي بشمار مي روند .حال بيانديشيم كه كداميك ازين سه واحد نخست آفريده شده اند يا روند تكاملي خويش را آغاز كرده اند:
((انسان)) به عنوان واحد هستي
((كلمه)) به عنوان واحد زبان
((نت)) به عنوان واحد موسيقي
اهل علم و لابراتوار و فيزيك و فضا برين اعتقادند كه نخست انسان برامده وسپس زبان و بعد موسيقي. اما عارفان و دل از دست دادگان را چنين باوري در سر نيست و من نيز از تخيل دوم خشنودترم يعني نخست (موسيقي)در (طبيعت) زاده شد سپس آدمي بر پاي قامت راست كرد و سوم (زبان)گرفت براي گشودن رازهاي درون .و بتهون نيز برين عقيده پاي مي فشرد كه هستي بر اساس موسيقي آفريده شده است.
موسيقي هرگز اختراع نبوده بلكه كشف انسان به دليل نيازش به نوازش بوده است .طبيعت زندگي مي بخشد و موسيقي مرگ را به تاخير مي اندازد و در تلاقي اين دو ترانه تنها (عشق)است كه ميتواند به روشنايي تكليف و آرمان آدمي درين سپنج روزه حيات ياري رساند.
موسيقي و ترانه هاي طبيعت آيات عاشقانه هستي اند و تنها جوامع و ملتي روي خوش به خويش خواهند ديد كه از طبيعت خود دفاع و حفاظت كنند و كودكان و نوجوانان خود را در درياي موسيقي و ادب به ساحل مدنيت و بخشش و صلح و دوستي برسانند و درين راه هر كس به قدر وسع و وجدان خود و به هر طريق و طرفه اي بكوشد چه او كه با زبان و نوشتن و چه او كه با عكس و نقاشي و شعر.
يادش را هميشه گرامي مي داريم
بنـام خداونــد رود آفريــن
بـراي شنيـدن سرود آفريـن
دريغا كـه از مرگ بايد نوشت
ز افتادن برگ باید نوشت
ز افتــادن لالــه اي داغـدار
به گـاه شكفتن به هنگام بـار
ز افتــادن سخره هاي چكـــاد
كز افتـادنش داد و بيـداد بـاد
ز افتــادن ســرو آزاد و راد
كه آزادگـي را بمـا يـاد داد
ز سازي كه وقت طرب خسته شد
زبانش به گاه سخن بسته شد
در يغـا كـه استـاد مشكاتيــان
خموشست سازش بوقـت بيـان
بنا ليــم كـان اسوه مهـربـان
فروبست چشمان خويش از جهان
صد افسوس كان چهره ماندگار
شد از دست اهريمنان بيقـرار
ندانـم كه بر وي چه بيداد رفت
كه چون برگ گل همره باد رفت
هنر را ندانم چه تقدير شــد
كه استادش از جان خود سير شد
به كنج صبوري چو او در نشست
خزانش دل و پشت ما را شكست
چه افتــاد بر جـان سنتـور او
كه خاموشـي افتاد در شـور او
چه تقدير بر آن دو مضراب شد
كه پروازشان نقش بر آب شـد
دو مضـراب او بال پرواز بـود
برويش در كهكشـان بـاز بـود
كه ناهيد و بهرام در نيمه شب
نمودنــد با نغمـه او طـرب
گمانـم كـه كروبيان صبح زود
مناجـات كردنـد با دود عـود
گمانـم ز ميخانـه بويـي شنيد
كزين خاكدان چهره در هم كشيد
ازين گنـج زرينــه لعـل فـام
همين قسمت ما شد و والسلام
خوشا ما كه در عصر او زيستيم
ندانم كه بـي او دگر كيستيـم
خوشا خاك ايــران و ايــرانيان
كه فرزنـدشان بود مشكاتيـان
خوشا دل كه از عشق او سوخته
نگاهـي كه بـر راه او دوختـه
خوشا اشك كاندر غمش ريختيم
بدانسان بـه دامانش آويختيـم
دل از عشـق استاد خالـي مباد
سرايش بجز خلـد عالـي مباد
محمد رضا عبادي
۸۸/۷/۵ شميران
دلگیرتر از ابر سیاهم امروز
درمانده و زار و بی پناهم امروز
دیروز به لطفت آسمانی بودم
در هجر تو افتاده به راهم امروز
مرثیه و آواز دل انگیز یکیست
چون نیست برای عشق دستاویزی
دستان رقیب و خنجر تیز یکیست
ستیز ما با تاریکیست
برای جدال با تاریکی شمشیر نمی کشیم ،
چراغ می افروزیم
زرتشت